- 8523
- 1000
- 1000
- 1000
ﻣﻠکهی ﻣوشھﺎ
رازو، روﺑﺎه ﺟﻮان، ﭘﺎیکﻮﺑﺎن در دﺷﺖ ﻣﻰدویﺪ. دیﮕﺮ اﺣﺴﺎس ﮔﺮﺳﻨﮕﻰ ﻧﻤﻰکﺮد. ﭼﻬﺎر ﻣﻮش را ﺧﻮرده و ﺳیﺮ ﺑﻮد.
از ایرانصدا بشنوید
روباه که حسابی خورده بود، ﺑﻪ ﺧﺮﮔﻮﺷﻰ کﻪ کﻤﻰ ﻧﺰدیکﺗﺮ ﺑﻪ او ﻫﻮیﺠﻰ دﺳﺖ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮد و ﺑﺎ ﻟﺬت ﻣﻰﺧﻮرد، ﻧﮕﺎه ﻫﻢ ﻧکﺮد. ﻧﺎﮔﻬﺎن ایﺴﺘﺎد و ﺑﻪ ﺻﺪاى ﭘﺎیﻰ ﮔﻮش داد کﻪ آرامآرام ﺑﻪ او ﻧﺰدیک ﻣﻰﺷﺪ. ﺑﺮﮔﺸﺖ و ﺑﺎ دﺳﺖ ﭘﻮزهاش را کﻤﻰ ﻣﺎﻟیﺪ و ﺗﻤیﺰ کﺮد، ﺑﻌﺪ ﮔﻮش ﺑﻪ ﺻﺪا ﺳﭙﺮد و ﺧﻮب ﻧﮕﺎه کﺮد. ﻣﻮﺷی را دیﺪ کﻪ ﺧﻮشﺣﺎل و ﺑﻰﺧیﺎل ﺗکﺎن ﻣﻰداد و ﻣﻰآﻣﺪ. وﻟﻰ ایﻦ ﻣﻮش ﺑﺎ ﻣﻮشﻫﺎى دیﮕﺮ ﻓﺮق داﺷﺖ. او ﺷﺎد ﻣﻰآﻣﺪ و ﮔﺮدویﻰ را ﻫﻢ ﺑﺎ ﺧﻮدش ﻗﻞ ﻣﻰداد.
رازو از رﻓﺘﻦ دﺳﺖ کﺸیﺪ و ﺑﻪ ﻣﻮش ﭼﺸﻢ دوﺧﺖ ﺗﺎ ﺑﻪ او ﻧﺰدیک ﺷﻮد. ﻣﻮش آﻣﺪ و ﺑﻰآﻧکﻪ ﻧﮕﺎﻫﻰ ﺑﻪ رازو ﺑیﻨﺪازد، ﮔﺮدو را ﺑﻪ ﺟﻠﻮ ﻗﻞ داد. رازو ﻧیﻢﻗﺪﻣﻰ ﺑﺮداﺷﺖ و ﭘﺎیﺶ را ﺳﺪ راه ﮔﺮدو ﻗﺮار داد. ﻣﻮش ایﺴﺘﺎد و ﻧﮕﺎه ﺗﻨﺪى ﺑﻪ رازو اﻧﺪاﺧﺖ و ﮔﻔﺖ: «ﺑﺮو کﻨﺎر روﺑﺎه ﻣﺰاﺣﻢ! ﮔﺮدوى ﻣﻦ را ﻧﺪیﺪى؟»
رازو کﻪ از ﺑﺮﺧﻮرد ﻣﻮش ﺗﻌﺠﺐ کﺮده ﺑﻮد، ﮔﻮشﻫﺎیﺶ را ﺗکﺎن داد و ﮔﻔﺖ: «ﺧﻮب ﻧﺸﻨیﺪم ﭼﻰ ﮔﻔﺘﻰ. دوﺑﺎره ﺑﮕﻮ.»
ﻣﻮش کﻪ ﺑﺮاى رﻓﺘﻦ ﺧیﻠﻰ ﻋﺠﻠﻪ داﺷﺖ، ﮔﻔﺖ: «ﻣﺜﻞ آﻧکﻪ ﺗﻮ ﻧﺸﻨیﺪى ﻣﻦ ﭼﻰ ﮔﻔﺘﻢ! ﺑﺮو کﻨﺎر روﺑﺎه ﻣﺰاﺣﻢ
از ﻣﻦ ﻧﻤﻰﺗﺮﺳﻰ؟»
- ﺣیﻒ کﻪ اﻣﺮوز ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﻣﻮش ﺧﻮردم و ﺳیﺮم وﮔﺮﻧﻪ الآن ﺑﻪﺟﺎى آﻧکﻪ ﺗﻮى دﺷﺖ ﮔﺮدوﺑﺎزى کﻨﻰ، ﺗﻮ ﺷکﻢ ﻣﻦ ﺑﻮدى!
ـ اﮔﺮ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﻫﻢ ﺑﻮدى، ﻧﻤﻰﺗﻮاﻧﺴﺘﻰ ﻣﻦ را ﺑﺨﻮرى. ﻣﻦ از آن ﻣﻮشﻫﺎیﻰ ﻧیﺴﺘﻢ کﻪ ﺗﻮ ﺧیﺎل ﻣﻰکﻨﻰ. ﺣﺮﻓﻢ را ﻗﺒﻮل ﻧﺪارى، ﺑﺮو از روﭘیﺮ و روﺑیﭻ ﺑﭙﺮس!
رازو ﺗﺎ اﺳﻢ روﭘیﺮ و روﺑیﭻ را ﺷﻨیﺪ، ﻧﺎﮔﻬﺎن ﺑﻪ ﻋﻘﺐ ﺟﺴﺖ و ﮔﻔﺖ: «ﺗﻮ روﭘیﺮ و روﺑیﭻ را از کﺠﺎ ﻣﻰﺷﻨﺎﺳﻰ؟» ﻣﻮش دمِ درازش را ﺗکﺎن داد و ﮔﻔﺖ: «روﭘیﺮ و روﺑیﭻ ﻣﻦ را ﺑﻬﺘﺮ از ﺗﻮ ﻣﻰﺷﻨﺎﺳﻨﺪ! آنها را دیﺪى، ﺑﮕﻮ کﻪ ﻣﻮﺷﻮ ایﻦ ﻃﺮفﻫﺎ ﺑﻮد. ﻓﻘﻂ ﺧیﻠﻰ آرام ﺑﮕﻮ کﻪ ﺗﺮس ﺗﻮى دل آنﻫﺎ ﻧﺮیﺰد!»
رازو از رﻓﺘﻦ دﺳﺖ کﺸیﺪ و ﺑﻪ ﻣﻮش ﭼﺸﻢ دوﺧﺖ ﺗﺎ ﺑﻪ او ﻧﺰدیک ﺷﻮد. ﻣﻮش آﻣﺪ و ﺑﻰآﻧکﻪ ﻧﮕﺎﻫﻰ ﺑﻪ رازو ﺑیﻨﺪازد، ﮔﺮدو را ﺑﻪ ﺟﻠﻮ ﻗﻞ داد. رازو ﻧیﻢﻗﺪﻣﻰ ﺑﺮداﺷﺖ و ﭘﺎیﺶ را ﺳﺪ راه ﮔﺮدو ﻗﺮار داد. ﻣﻮش ایﺴﺘﺎد و ﻧﮕﺎه ﺗﻨﺪى ﺑﻪ رازو اﻧﺪاﺧﺖ و ﮔﻔﺖ: «ﺑﺮو کﻨﺎر روﺑﺎه ﻣﺰاﺣﻢ! ﮔﺮدوى ﻣﻦ را ﻧﺪیﺪى؟»
رازو کﻪ از ﺑﺮﺧﻮرد ﻣﻮش ﺗﻌﺠﺐ کﺮده ﺑﻮد، ﮔﻮشﻫﺎیﺶ را ﺗکﺎن داد و ﮔﻔﺖ: «ﺧﻮب ﻧﺸﻨیﺪم ﭼﻰ ﮔﻔﺘﻰ. دوﺑﺎره ﺑﮕﻮ.»
ﻣﻮش کﻪ ﺑﺮاى رﻓﺘﻦ ﺧیﻠﻰ ﻋﺠﻠﻪ داﺷﺖ، ﮔﻔﺖ: «ﻣﺜﻞ آﻧکﻪ ﺗﻮ ﻧﺸﻨیﺪى ﻣﻦ ﭼﻰ ﮔﻔﺘﻢ! ﺑﺮو کﻨﺎر روﺑﺎه ﻣﺰاﺣﻢ
از ﻣﻦ ﻧﻤﻰﺗﺮﺳﻰ؟»
- ﺣیﻒ کﻪ اﻣﺮوز ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﻣﻮش ﺧﻮردم و ﺳیﺮم وﮔﺮﻧﻪ الآن ﺑﻪﺟﺎى آﻧکﻪ ﺗﻮى دﺷﺖ ﮔﺮدوﺑﺎزى کﻨﻰ، ﺗﻮ ﺷکﻢ ﻣﻦ ﺑﻮدى!
ـ اﮔﺮ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﻫﻢ ﺑﻮدى، ﻧﻤﻰﺗﻮاﻧﺴﺘﻰ ﻣﻦ را ﺑﺨﻮرى. ﻣﻦ از آن ﻣﻮشﻫﺎیﻰ ﻧیﺴﺘﻢ کﻪ ﺗﻮ ﺧیﺎل ﻣﻰکﻨﻰ. ﺣﺮﻓﻢ را ﻗﺒﻮل ﻧﺪارى، ﺑﺮو از روﭘیﺮ و روﺑیﭻ ﺑﭙﺮس!
رازو ﺗﺎ اﺳﻢ روﭘیﺮ و روﺑیﭻ را ﺷﻨیﺪ، ﻧﺎﮔﻬﺎن ﺑﻪ ﻋﻘﺐ ﺟﺴﺖ و ﮔﻔﺖ: «ﺗﻮ روﭘیﺮ و روﺑیﭻ را از کﺠﺎ ﻣﻰﺷﻨﺎﺳﻰ؟» ﻣﻮش دمِ درازش را ﺗکﺎن داد و ﮔﻔﺖ: «روﭘیﺮ و روﺑیﭻ ﻣﻦ را ﺑﻬﺘﺮ از ﺗﻮ ﻣﻰﺷﻨﺎﺳﻨﺪ! آنها را دیﺪى، ﺑﮕﻮ کﻪ ﻣﻮﺷﻮ ایﻦ ﻃﺮفﻫﺎ ﺑﻮد. ﻓﻘﻂ ﺧیﻠﻰ آرام ﺑﮕﻮ کﻪ ﺗﺮس ﺗﻮى دل آنﻫﺎ ﻧﺮیﺰد!»
امتیاز
کیفیت هنری و اجرای صداپیشگان
محتوا و داستان
فصل ها
-
عنوانزماندریافتتعداد پخش


کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان