منو
کشاورز سخنور

کشاورز سخنور

  • 4 قطعه
  • 28 دقیقه مدت کتاب
  • 833 دریافت شده
نویسنده: *
راوی: محمدرضا سرشار
قالب: روایی
دسته‌بندی: کتاب گویا
سال‌ها قبل در سرزمین مصر کشاورزی در دشت نمکی زندگی می کرد. او بسیار زحمت می کشید و محصولاتش را می‌فروخت و درمقابل آن گندم و ارزن می‌گرفت و زندگانی را می‌گذراند.

روزی کشاورز تصمیم گرفت فروش محصولاتش را گسترش بدهد و به تعبیری، تجارت کند. او راه شهر را درپیش گرفت و از چند آبادی گذشت تا به مزرعه‌ای رسید. صاحب مزرعه مأمور پیش‌کار امیر شهر و مردی بسیار زرنگ و زورگو بود. او مرد طمع‌کاری بود و از همه باج می‌خواست. وقتی بارها و الاغ‌های مرد تاجر را دید، تصمیم گرفت او را گول بزند و مالش را بگیرد. به این ترتیب به پسرش گفت که برود و از خانه چند متر پارچه‌ی کتان بیاورد.
مرد طمع‌کار پارچه را در جاده و در مسیر مرد تاجر و چهارپایانش انداخت و وقتی مرد خواست عبور کند گفت پارچه را لگد نکن. مرد تاجر خواست به طرف دیگری برود که مزرعه ی مرد بود و دوباره بر سرش داد کشید که مزرعه لگدمال می‌شود. در همین لحظه الاغ مرد تاجر یکی از شاخه‌های گندم مرد طمع‌کار را خورد. مرد که حسابی عصبانی شده بود، الاغ را طلب کرد و هنوز مرد تاجر حرفی نزده بود، چهارپایان را وارد مزرعه ی خود کرد و در را بست.
کشاورز که مردی خوش‌سخن بود از خود دفاع کرد، اما مرد طمع‌‎کار با چوب گز او را حسابی کتک زد و به خانه‌اش رفت. مرد هرچه داد و بیداد کرد فایده‌ای نداشت....

از ایرانصدا بشنوید

گاهی شنیدن یه داستان قدیمی حال آدمو خوب میکنه و پر پروازی به انسان میده که میشه باهاش فرسنگ‌ها پرواز کرد. از شما دعوت می‌کنم این داستان زیبا رو بشنوید.

امتیاز

کیفیت هنری و اجرای صداپیشگان

4

محتوا و داستان

4

آسیب ها

فصل ها

مشخصات کتاب گویا

سایر مشخصات

ثبت نقد و نظر نقد و نظر

  • چه مسخره
  • سلام ، حالا من نفهمیدم مرد سخنوره یا کشاورز سخنور.لطفا در درج متون چه اسم کتاب ها و چه در سایر خلاصه کتاب ها دقت کنید ،،.ممنون
  • آخر داستان، خیلی بد وبیخود تموم شد، والا بدبخت کشاورز نه بارهاشو فروخت و نه نصیبی برد و یه کتک جانانه هم خورد
  • سلام ممنون از داستان زیباتون

تصاویر

از همین نویسنده

از همین گوینده

کتاب گویا