display result search
منو
شهید بیژن بِهتویی

شهید بیژن بِهتویی

  • 4 قطعه
  • 31 دقیقه مدت کتاب
  • 81 دریافت شده
فرازی از دست نوشته شهید:
هر روز بیشتر به بزرگی خدا پی می برم، بزرگی که از درک ما انسان‌ها خارج است. حس می کنم وظیفه‌ام را خوب انجام می‌دهم ولی وقتی متوجه اعمال ناآگاهانه می‌شوم می‌فهمم در اشتباهم و با تمام وجود از خدا اصلاحم را می‌خواهم.

هنوز پانزده بهار از زندگی «بیژن» نگذشته بود که انقلاب به پیروزی رسید و دو سال بعد جنگ تحمیلی عراق علیه کشورمان آغاز شد. بیژن نیز مانند بسیاری از جوانان و نوجوانان دیگر در راه دفاع از انقلاب و کشور خود، احساس تکلیف کرد و به عضویت بسیج پایگاه «شهدا» در مسجد حجت(عج) شهرک «رسالت» یا همان «عظیمیه سابق» در آمد. او بیشتر شب‌ها برای نگهبانی و گشت های شبانه در پایگاه حضور داشت و یکی از اعضای فعال بسیج بود. اما ماندن در شهر نمی توانست روح بلند بیژن را قانع کند. او دوست داشت به جبهه برود و در خط مقدم جنگ علیه دشمنان مبارزه کند. مشکل بیژن اولاً وجود یک مادر تنها در خانه بود و ثانیاً کم سن و سالی او. ولی به هر حال این مشکلات حل شد و بیژن به جبهه رفت.
داستان اعزام و شهادت بیژن از زبان مادر شنیدنی است: یک شب زمستانی سال 60، ساعت 12 یا یک شب بود. دیدم در حیاط را محکم می کوبند. تعجب کردم. از جایم بلند شدم و رفتم در را باز کردم، دیدم بیژن است. مرا به داخل خانه برد، خیلی عجله داشت، هر چقدر می پرسیدم چه شده؟ جواب نمی داد. به داخل خانه که رفتیم روبه روی من ایستاد و به من گفت: « مادر می خواهم از تو خواهشی کنم؛ باید قول بدهی که قبول کنی. گفتم: « آخر چه شده؟ من چه چیزی را باید قول بدهم؟ تو چه می خواهی؟ چرا این وقت شب؟» دوباره با عجله ادامه داد: « مادر، می گویم چه می خواهم اما باید به من قول بدهی»، بعد با یک احساس خاصی گفت: « مادر تو را قسم می دهم که خواسته مرا قبول کنی و اگر قبول نکنی آن دنیا پیش حضرت زهرا(س) شکایت تو را می کنم که نگذاشتی به دستور فرزندش امام خمینی (ره) عمل کنم، مطمئن باش چیزی که از تو می خواهم، خواسته امام است.» دیگر نتوانستم حرفی بزنم. گفتم: « باشد، قول می دهم قبول کنم، حالا بگو چه می خواهی؟» وقتی خیالش راحت شد، لبخندی زد و گفت:« مادر، فردا یک گروه از بچه های بسیج عازم جبهه هستند. من هم می خواهم با آنها بروم.» و این آخرین جملات رد و بدل شده بین مادر و بیژن بود. بیژن رفت و در عملیات «بستان» به شهادت رسید. اما این آخر قصه نبود. چون بیژن در بین نیروهای عراقی جامانده بود و رزمندگان نمی توانستند او را به عقب انتقال دهند. مادر هنوز از شهادت پسرش خبر نداشت و منتظر برگشت او بود. دوستان بیژن یکی یکی از جبهه بر می گشتند، اما از بیژن خبری نبود. مادر از هرکس که سراغ بیژن را می گرفت، یک جواب می شنید.
یکی می گفت بیژن شهید شده، یکی می گفت اسیر شده، دیگری می گفت مفقود شده، بعضی ها هم می گفتند که بیژن در آتش سوخته!...روزها پشت سر هم می گذشت و مادر همچنان منتظر برگشت بیژن بود. تا اینکه یک‌ روز تصمیم گرفت که کار را یکسره کند، چشم انتظاری داشت او را از پا در می آورد. شب جمعه بود و حال و هوای مادر هم با شب های دیگر فرق داشت؛ نه قبری بود که مادر اشک هایش را آنجا بریزد و نه بیژنی که با او حرف بزند. به راه افتاد. کجا؟ بهشت زهرا (س). به کدامین سو؟ به سمت قبر شهید «بهشتی». مادر رفت و تمام حرف‌هایش را به شهید بهشتی گفت. به شهید بهشتی علاقه دیگری داشت، به خصوص آن‌که از خانواده سادات هم بود. بالاخره بعد از ساعت‌ها درد‌ِدل موقع خداحافظی رو به شهید بهشتی کرد و گفت: «ای سید بزگوار؛ من بچه ام را از تو می خواهم، زنده یا شهید برایم فرقی نمی کند، تو پیش امام حسین(ع) جایگاه داری؛ باید حاجت مرا به او بگویی و مشکل مرا حل کنی؛ چهل روز بیشتر هم صبر نمی کنم. اگر جوابم را دادی که هیچ. اگر ندادی....اما مادر مطمئن بود که سید واسطه خوبی است و مشکلش را حل خواهد کرد. کمی سبک شد، قوت قلبی گرفت، انگار تا چهل روز نیرو جمع کرده بود. چهل روز نشده بود که خبر شهادت بیژن را آوردند. چند روز بعد هم پیکر پاکش آمد و همانطور که مادر در خواب دیده بود، تمام قسمت های بدن بیژن تقریباً سالم بود، به جز ران پای راستش که جای یک سوختگی بزرگ روی آن بود. مادر مقاوم و استوار با دستان خودش بیژن را به سوی منزل ابدی برد. می گفت بیژن در خوابم آمده و گفته باید کاری کنی که دل امام شاد شود، نباید منافقان از گریه و زاری تو خوشحال شوند. مقاومت کن و با صبر و بردباری امید منافقان را به یأس تبدیل کن؛ و مادر هم به قولی که در خواب به بیژن داده بود چه خوب وفا کرد. بیژن شهید شد، اما سلاح او بر زمین نماند. بعد از شهادت او تا آخرین لحظه جنگ و تا هم اکنون که در دوران جهاد اکبر هستیم، این مادر بود که به شایستگی تمام، سلاح بیژن را در دست گرفت و با تمام هستی خود از اسلام، انقلاب و آرمان‌های مقدس جمهوری اسلامی دفاع کرد....

از ایرانصدا بشنوید

کتاب گویای « نیمه پنهان ماه » روایتگر گوشه‌ای از زندگی بزرگ مردِ کوچکی است که رشادت و شجاعتش زبانزد همرزمانش است. زندگی « شهید بیژن بِهتویی » که شنیدنش را به شما پیشنهاد می‌کنیم.

امتیاز

کیفیت هنری و اجرای صداپیشگان

5

محتوا و داستان

5

فصل ها

مشخصات کتاب گویا

سایر مشخصات

تصاویر

از همین نویسنده

از همین گوینده

کتاب گویا