- 16217
- 1000
- 1000
- 1000
هیولای پنهان
«صمصام عظیمی» صاحب ورشکسته کارخانه مواد غذایی است. او کارخانه را تعطیل و همه کارکنانش به جز «جلال» را اخراج میکند. صمصام به طور اتفاقی با دوست دیرین و تاجرش «کامیار راهی» برخورد میکند. کامیار قول نجات کارخانه را به او میدهد.
از ایرانصدا بشنوید
پس از تعطیلی کارخانه و خانهنشینی «صمصام عظیمی»، مشاجرههای او با همسرش «شکوه» بیشتر میشود. صمصام از خانه بیرون میرود و در پرسهزدنهایش در خیابان با دوست قدیمیاش که تاجری بنام است، برخورد میکند.
«کامیار راهی» در بازدیدی که از کارخانه دارد، مواد انبارشده بیاستفاده را با خودش میبرد و صمصام هم مجبور میشود زمین و آهن آلات کارخانهاش را بفروشد. به این ترتیب «جلال» هم آواره میشود.
جلال با کمک دوست قهوه چیاش «رحمت»، اتاقی کرایه میکند. او در آن اتاق و در تنهایی دچار توهم میشود: زنی خیالی به اسم «رویا» را برای خودش تصور میکند....
مدتی میگذرد و جلال حتی کمک دیگران را نمیپذیرد و غرورش را زیر پا نمیگذارد. از طرف دیگر، رحمت هم قهوه خانهاش را میفروشد و به شهر دیگری کوچ میکند. حالا جلال که دیگر کاملا تنها و بیپول شده، به هر دری میزند، اما کاری برایش جور نمیشود. او ناامید و بیچاره، به فکر دزدی میافتد و این کار را عملی میکند.
کامیار راهی با عظیمی تماس میگیرد و خبرهای نسبتاً خوبی به او میدهد. صمصام براثر شوک، راهی بیمارستان میشود. ده روز بعد، شکوه به خانه جلال میآید و او را با خودش به دیدن صمصام، شوهرش میبرد. همان شب، مادر و پسری که حرفه آنها دزدی است و از قبل در تعقیب جلال بودند، به خانه صمصام دستبرد میزنند. جلال هم سرِ موقع از راه میرسد و مچ آنها را میگیرد.
«کامیار راهی» در بازدیدی که از کارخانه دارد، مواد انبارشده بیاستفاده را با خودش میبرد و صمصام هم مجبور میشود زمین و آهن آلات کارخانهاش را بفروشد. به این ترتیب «جلال» هم آواره میشود.
جلال با کمک دوست قهوه چیاش «رحمت»، اتاقی کرایه میکند. او در آن اتاق و در تنهایی دچار توهم میشود: زنی خیالی به اسم «رویا» را برای خودش تصور میکند....
مدتی میگذرد و جلال حتی کمک دیگران را نمیپذیرد و غرورش را زیر پا نمیگذارد. از طرف دیگر، رحمت هم قهوه خانهاش را میفروشد و به شهر دیگری کوچ میکند. حالا جلال که دیگر کاملا تنها و بیپول شده، به هر دری میزند، اما کاری برایش جور نمیشود. او ناامید و بیچاره، به فکر دزدی میافتد و این کار را عملی میکند.
کامیار راهی با عظیمی تماس میگیرد و خبرهای نسبتاً خوبی به او میدهد. صمصام براثر شوک، راهی بیمارستان میشود. ده روز بعد، شکوه به خانه جلال میآید و او را با خودش به دیدن صمصام، شوهرش میبرد. همان شب، مادر و پسری که حرفه آنها دزدی است و از قبل در تعقیب جلال بودند، به خانه صمصام دستبرد میزنند. جلال هم سرِ موقع از راه میرسد و مچ آنها را میگیرد.
امتیاز
کیفیت هنری و اجرای صداپیشگان
محتوا و داستان
فصل ها
-
عنوانزمانتعداد پخش


کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان