- 262
- 1000
- 1000
- 1000
مردی با عطر شالی
کتاب «مردی با عطر شالی» قصهی مردانمردی از خطهی سرسبز گیلان و خانوادهی بزرگ هوانیروز ارتش جمهوری اسلامی ایران است.
از ایرانصدا بشنوید
در بخش آغاز کتاب میخوانیم:
علمدار عشق
احمد پیشگاه هادیان در بندر انزلی چشم به جهان گشود. احمد از کودکی، بهواسطهی قدرت جسمانی، در بیشتر رشتههای ورزشی ازجمله شنا، کشتی، والیبال و ... فعالیت داشت و در مسابقات، از افراد موفق بود.
او از کودکی نماز میخواند، روزه میگرفت و در مجالس عزای امام حسین (ع) شرکتی فعال داشت. همیشه میگفت: «هر کس میخواهد در هر دو دنیا راحت باشد، زندگی علی (ع) را نگاه کند و تا آنجا که میتواند به آن عمل کند.» او در دوازدهسالگی با پیرمردی ازکارافتاده، که بهسختی امرارمعاش میکرد، آشنا شد و غذای روزانهاش را با پیرمرد تقسیم میکرد؛ اما این کار، او را راضی نمیکرد، تا اینکه جرقهای در ذهنش پدید آمد. او بساط پهلوانی پهن کرد و درآمد روزانهاش را به پیرمرد داد. احمد هیچگاه در برابر ظلم سکوت نمیکرد و این خصایص او باعث شد تا در سنین جوانی، سخت مورد احترام مردم باشد... .
در قسمت دیگری از این کتاب آمده است:
سفرهی هفتسین مزار
علیرضا در مردادماه سال 1338 در شهر ابریشم، لاهیجان زیبا، به دنیا آمد و دومین فرزند خانوادهی یک کفاش بود. او به جمع سهنفرهی ما اضافه شد. من که آن زمان دوساله بودم، با تولدش از شدت شوق و ذوق کودکانه، در پوست خودم نمیگنجیدم. ما در کنار هم، آرامآرام بزرگ و بزرگتر میشدیم و کمکم به تعداد خانوادهی ما نیز اضافه میشد.
مادرم برای شستن لباس، کنار رودخانه میرفت و ما را نیز همراه خودش میبرد. من و علیرضا هم پارچه یا لباسی برمیداشتیم و میرفتیم تا از رودخانه ماهی بگیریم. علیرضا ضمن تشویق من و خودش میگفت: «ای خدا! میشه یک اصلک ماهی بگیریم؟» اما تنها چیزی که میتوانستیم صید کنیم، چند ماهی کوچک بود که دست آخر هم آنها را رها میکردیم...
علمدار عشق
احمد پیشگاه هادیان در بندر انزلی چشم به جهان گشود. احمد از کودکی، بهواسطهی قدرت جسمانی، در بیشتر رشتههای ورزشی ازجمله شنا، کشتی، والیبال و ... فعالیت داشت و در مسابقات، از افراد موفق بود.
او از کودکی نماز میخواند، روزه میگرفت و در مجالس عزای امام حسین (ع) شرکتی فعال داشت. همیشه میگفت: «هر کس میخواهد در هر دو دنیا راحت باشد، زندگی علی (ع) را نگاه کند و تا آنجا که میتواند به آن عمل کند.» او در دوازدهسالگی با پیرمردی ازکارافتاده، که بهسختی امرارمعاش میکرد، آشنا شد و غذای روزانهاش را با پیرمرد تقسیم میکرد؛ اما این کار، او را راضی نمیکرد، تا اینکه جرقهای در ذهنش پدید آمد. او بساط پهلوانی پهن کرد و درآمد روزانهاش را به پیرمرد داد. احمد هیچگاه در برابر ظلم سکوت نمیکرد و این خصایص او باعث شد تا در سنین جوانی، سخت مورد احترام مردم باشد... .
در قسمت دیگری از این کتاب آمده است:
سفرهی هفتسین مزار
علیرضا در مردادماه سال 1338 در شهر ابریشم، لاهیجان زیبا، به دنیا آمد و دومین فرزند خانوادهی یک کفاش بود. او به جمع سهنفرهی ما اضافه شد. من که آن زمان دوساله بودم، با تولدش از شدت شوق و ذوق کودکانه، در پوست خودم نمیگنجیدم. ما در کنار هم، آرامآرام بزرگ و بزرگتر میشدیم و کمکم به تعداد خانوادهی ما نیز اضافه میشد.
مادرم برای شستن لباس، کنار رودخانه میرفت و ما را نیز همراه خودش میبرد. من و علیرضا هم پارچه یا لباسی برمیداشتیم و میرفتیم تا از رودخانه ماهی بگیریم. علیرضا ضمن تشویق من و خودش میگفت: «ای خدا! میشه یک اصلک ماهی بگیریم؟» اما تنها چیزی که میتوانستیم صید کنیم، چند ماهی کوچک بود که دست آخر هم آنها را رها میکردیم...
امتیاز
کیفیت هنری و اجرای صداپیشگان
محتوا و داستان
فصل ها
-
عنوانزمانتعداد پخش


نظری ثبت نشده است