- 4954
- 1000
- 1000
- 1000
رویای ماه مارس
سال 2003 دولت ایالات متحده آمریکا به ریاست جرج بوش پسر، دو اتهام بینالمللی را متوجه دولت عراق کرد؛ وجود سلاحهای کشتار جمعی شیمیایی در عراق و ارتباط دولت این کشور با تروریستهای القاعده؛ دو اتهامی که هیچ وقت اثبات نشد.
از ایرانصدا بشنوید
«رویای ماه مارس» به داستان تجاوز و قتلهای محمودیه به جنایت جنگی علیه یک خانواده عراقی و تجاوز گروهی به دختر 14 ساله آن خانواده پرداخته است.
بخشی از کتاب میخوانیم:
« ... زبان فخریه قفل شده بود خواست جیغ بکشد و سر و صدا راه بیاندازد تا همسایهها را خبر کند ولی نتوانست. از ترس مثل بید میلرزید. استیو به قاسم نگاه کرد و به اسلحهاش اشاره کرد. قاسم منظورش را فهمید با سر به فخریه اشاره داد و فخریه علیرغم میل باطنیاش با اکراه به طرف ایوان برگشت.
مردان مسلح همچنان در داخل حیاط این پا و آن پا میکردند و به اطراف نگاه میکردند. آنها دنبال چیز خاصی میگشتند. قاسم هم این را میدانست و در دلش آشوب بر پا بود. قبل از آنکه آنها حیاط را بگردند قاسم زیرچشمی به گوشه حیاط نگاه انداخت و خیلی سریع از آنجا چشم برداشت.
فخریه رفت و در ایوان کنار ستون ایستاد او هم به گوشه حیاط نگاه کرد و دور از چشم مردان مسلح به عبیر اشاره داد که همانجا بنشنید و خودش را پنهان کند. استیو مثل سگی که بو بکشد به جستجو در اطراف حیاط پرداخت. به هر سوراخی که به ذهنش میرسید، سرک میکشید. بقیه هم با اسلحه و چهار چشمی مراقب اوضاع بودند. با هر نفسی که قاسم میکشید بلافاصله سر دو اسلحه مسلح شده به طرفش بر میگشت. قاسم و فخریه خدا خدا میکردند که به گوشه انتهای حیاط نرود. چند بار قاسم برگشت که استیو را نگاه کند ولی هر بار، بارکر با نوک اسلحه او را رو به ایوان و پشت به گوشه حیاط برگرداند. فخریه از ایوان داشت نگاه میکرد استیو آرامآرام به گوشه انتهایی حیاط نزدیک میشد. قلب فخریه داشت منفجر میشد. ...»
بخشی از کتاب میخوانیم:
« ... زبان فخریه قفل شده بود خواست جیغ بکشد و سر و صدا راه بیاندازد تا همسایهها را خبر کند ولی نتوانست. از ترس مثل بید میلرزید. استیو به قاسم نگاه کرد و به اسلحهاش اشاره کرد. قاسم منظورش را فهمید با سر به فخریه اشاره داد و فخریه علیرغم میل باطنیاش با اکراه به طرف ایوان برگشت.
مردان مسلح همچنان در داخل حیاط این پا و آن پا میکردند و به اطراف نگاه میکردند. آنها دنبال چیز خاصی میگشتند. قاسم هم این را میدانست و در دلش آشوب بر پا بود. قبل از آنکه آنها حیاط را بگردند قاسم زیرچشمی به گوشه حیاط نگاه انداخت و خیلی سریع از آنجا چشم برداشت.
فخریه رفت و در ایوان کنار ستون ایستاد او هم به گوشه حیاط نگاه کرد و دور از چشم مردان مسلح به عبیر اشاره داد که همانجا بنشنید و خودش را پنهان کند. استیو مثل سگی که بو بکشد به جستجو در اطراف حیاط پرداخت. به هر سوراخی که به ذهنش میرسید، سرک میکشید. بقیه هم با اسلحه و چهار چشمی مراقب اوضاع بودند. با هر نفسی که قاسم میکشید بلافاصله سر دو اسلحه مسلح شده به طرفش بر میگشت. قاسم و فخریه خدا خدا میکردند که به گوشه انتهای حیاط نرود. چند بار قاسم برگشت که استیو را نگاه کند ولی هر بار، بارکر با نوک اسلحه او را رو به ایوان و پشت به گوشه حیاط برگرداند. فخریه از ایوان داشت نگاه میکرد استیو آرامآرام به گوشه انتهایی حیاط نزدیک میشد. قلب فخریه داشت منفجر میشد. ...»
امتیاز
کیفیت هنری و اجرای صداپیشگان
محتوا و داستان
تصاویر
از همین گوینده
-
میخواهم بمیرم اما دوست دارم دوکبوکی بخورم - جلد دوم
-
-
-
-
-
-
-
-
-
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان
کاربر مهمان