display result search
منو
شیخ خاموش

شیخ خاموش

  • 7 قطعه
  • 133 دقیقه مدت کتاب
  • 1182 دریافت شده
نویسنده: امیرحسین نجفی
کارگردان: صدرالدین شجره
قالب: نمایشی
دسته‌بندی: رمان و داستان
روزی «شیخ خاموش» هنگام بازگشت به خانه‌ زورقی را می‌بیند که در ساحل شط کناره گرفته و گروهی در حال سوارشدن به آن هستند. شیخ به گمان این که آنها عازم مجلس بزم‌اند، سوار قایق می‌شود؛ غافل از اینکه آنان را در غل و زنجیر به سرای خلیفه می‌برند.

در عهد خلافت «منتصربالله» در بغداد بودم و خلیفه فقرا و مساکین را دوست می‌داشت و با علما و صالحان به سر می‌برد. قضا را روزی به ده تن از بغدادیان خشم آورد و متولی بغداد را فرمود که ایشان را در زورقی بیاورد. من چون در راه ایشان را دیدم با خود گفتم که این جماعت بدین سان گرد نیامده‌اند، مگر اینکه به مهمانی همی روند و وقت را به عیش و نوش خواهند گزارد. بهتر این است که با ایشان یار شوم. پس با ایشان به زورق نشستم. خادمان والی زنجیر به گردن ایشان بنهادند و زنجیری هم به گردن من بنهادند. من هیچ نگفتم و از مروّت و کم سخنی نخواستم بگویم.
پس همۀ ما را نزد خلیفه بردند. خلیفه به کشتن آن ده تن فرمان داد. سیّاف هر ده تن را به قتل رسانید. خلیفه چون مرا دید به سیّاف گفت: چرا همه را نکشتی؟ سیّاف گفت: هر ده تن بکشتم. خلیفه گفت کشتگان بشمردند و دانست که ده تن هستند.
آن گاه روی به من کرد که چون است هیچ سخن نگفتی و چرا به گناهکاران به زنجیر اندری؟ من گفتم: ای خلیفه، بدان که من «شیخ خاموش» هستم و خردمندی و کم سخنی ام شهرۀ روزگار است. شغل من دلاکی است. دیروز هنگام بامداد دیدم که این ده تن به زورق اندر شدند. مرا گمان این بود که به مهمانی همی روند. با ایشان به زورق نشستم. ساعتی شد، دیدم ایشان گناهکاران‌اند. چون خادم زنجیر به گردنشان نهاد، به گردن من نیز زنجیر نهاد. من از جوانمردی هیچ نگفتم تا اینکه مرا با ایشان پیش خلیفه آوردند. ای خلیفه، این جوانمردی بزرگ نبود که من سخن نگفتم و خود را به کشتنی‌ها انباز کردم و پیوسته کار من این گونه جوانمردی‌ها و نیکویی هاست.
خلیفه چون سخنان من بشنید دانست که مردی هستم با مروّت و کم سخن و هرگز سخن دراز نکنم، چنانکه این جوان گمان می‌کند و حال آنکه من او را از ورطه ای خلاص کرده‌ام. آنگاه خلیفه پرسید که برادران تو نیز چون تو حکیم و دانشمند و کم سخن هستند؟ گفتم: معاذالله هرگز چون من نیستند. ای خلیفه، تو مرا بدنام کردی که با ایشان شمردی. هر ک از ایشان را از بی‌مروّتی و پرگویی آفتی رسیده: یکی «اَعرج» و یک «اَعوَج» و «سیّمین» افلج و چهارمین «اعمی» است و یکی را گوش و بینی و یکی را هر دو لب بریده اند و ای خلیفه، گمان مکن که من سخن دراز می‌کنم، ولی قصد من این است که تو را آگاه سازم از این که من با مروت‌تر و جوانمردتر از برادران خویشتنم و هریک از ایشان حکایتی دارند که آن حکایت سبب گرفتاری او گشته، اگر بخواهی یک یک باز گویم ....

از ایرانصدا بشنوید

قصه «شیخ خاموش» بخشی از افسانه «هزار و یک ‌شب» است که مجموعه‌ای از داستان‌های افسانه‌ای قدیمی عربی، ایرانی و هندی است که به زبان‌های متعددی منتشر شده است. اکثر ماجراهای ‌آن در بغداد و ایران می‌گذرد و داستان‌های آن را از ریشه ایرانی دانسته‌اند که تحت تاثیر آثار هندی و عربی بوده است. نسخه کنونی فارسی را «عبدالطیف طسوجی» در زمان «محمد شاه» و پسرش «ناصرالدین شاه» به فارسی درآورد و به چاپ سنگی رسید. «هزار و یک ‌شب» نامی است که از زمان ترجمه طسوجی در «دوره قاجار» شهرت یافته و نام قدیم آن «هزار افسان» بوده است.

امتیاز

کیفیت هنری و اجرای صداپیشگان

5

محتوا و داستان

5

آسیب ها

فصل ها

مشخصات کتاب گویا

سایر مشخصات

ثبت نقد و نظر نقد و نظر

  • این📚((قسمت اول))📑داستان شیخ خاموش است.
  • عالی بود ولی ناتمام امیدوارم ادامه داشته باشه چون اسم بعضی از بازیگرها بود ولی در طول نمایش من صداشونو نشنیدم
  • چرا يهو مخطبو عذاب ميديد پس کو ادامه داستان خودمون باقيشو حدس بزنيم؟
    سلام و ادب داستان تماما در اختیار شما قرار گرفته
  • چرا یهو مخطبو عذاب میدید پس کو ادامه داستان خودمون باقیشو حدس بزنیم؟
  • با سلام و خسته نباشيد. و تشکر از زحمات فراوانه همه همکاران. آيا داستان ادامه داره؟؟ چرا انقدر ناگهاني تموم شد؟؟؟
    سلام و ادب ممنون از شما خیر تمام داستان همین بود
  • سلام پس چرا داستان نيمه کاره رها شد؟
    دوست عزیز تمام داستان تقدیم حضور شما شد
  • سلام پس چرا داستان نیمه کاره رها شد؟
  • با سلام و خسته نباشید. و تشکر از زحمات فراوانه همه همکاران. آیا داستان ادامه داره؟؟ چرا انقدر ناگهانی تموم شد؟؟؟

تصاویر

از همین نویسنده

کتاب گویا