display result search
منو
 «شهید خلبان عباس دوران»

«شهید خلبان عباس دوران»

  • 4 قطعه
  • 48 دقیقه مدت کتاب
  • 1537 دریافت شده
«در شهادتم اشک غم نریزید، زیرا من به خاطر خدای خود و تعهدات دینی، وجدانی و اسلامی خود به فرمان امام امت و برای پیروزی حق بر باطل، افتخار شهادت پیدا می کنم و برحسب آیات قرآن کریم من نمرده و زنده می باشم».

«صدام» پیش از آغاز جنگ‌ تحمیلی و در اجلاس سران عدم تعهد در «هاوانا»، میزبانی بغداد را برای اجلاس بعدی بر عهده گرفته بود تا ژست یک صلح طلب را به نمایش بگذارد. او با ترسو خواندن خلبانان ایرانی گفته بود: «هیچ خلبان ایرانی جرأت نزدیک شدن به آسمان بغداد برای برهم زدن اجلاس را ندارد.» روز 30 تیر 1361 ، با وجود تهدید صدام، شش خلبان نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران با سه فروند هواپیمای جنگنده برای انجام عملیاتی در قلب عراق آماده شدند. هر سه گروه تا مرز پرواز می‌کنند؛ آن‌گاه یکی جدا شده و دو فروند دیگر به فرماندهی «عباس دوران» وارد خاک عراق می‌شوند. هواپیماها در حدود 30 کیلومتری شهر بغداد با سه دیوار آتش در مقابل خود مواجه می‌شوند. پس از عبور از دیوارهای آتش دشمن، چند گلوله به یکی از هواپیماها برخورد می‌کند. با اصابت این گلوله‌ها، موتور سمت راست هواپیمای دوران از کار می‌افتد، ولی او بازهم تصمیم به ادامه عملیات می‌گیرد؛ بنابراین هواپیماها به‌سمت جنوب شرقی شهر بغداد که پالایشگاه «الدوره» در آن‌جا بود ادامه مسیر می‌دهند و با این‌که پدافند دشمن بسیار قوی است، تمام بمب‌ها را روی این پالایشگاه تخلیه می‌کنند.
«منصور کاظمیان»، خلبان کابین عقب، در این باره توضیح می‌دهد: «به پالایشگاه که رسیدیم، بمب‌هایمان را تخلیه کردیم. شاید 10 تا 20 ثانیه بعد در آینه‌ها دیدم که هواپیمایمان آتش گرفته است. دستم رفت برای اجکت که به شهید دوران بگویم آماده باش می‌خواهم اجکت کنم. بعد از آن دستگاه‌ها جلوی چشمم سیاه شد، همان موقع از هواپیما به بیرون پرتاب شدم. حالا واقعا نمی‌دانم که شهید دوران من را به بیرون اجکت کرد یا نه؟ شاید در آن لحظه تصمیم گرفته بود که من را به بیرون اجکت کند یا اینکه مثلاً آتش‌سوزی هواپیما به راکت‌های صندلی‌ها رسیده بود و خودش عمل کرده بود، چون من خودم اجکشن را نکشیدم». سرانجام آن شهید بزرگوار، صاعقه وار، خود و هواپیمایش را بر متجاوزان کوبید و بدین ترتیب مانع از برگزاری اجلاس سران غیرمتعهدها به ریاست صدام در بغداد شد.
«نرگس خاتون (مهناز) دلیری»، همسر شهید خلبان عباس دوران، روایت می‌کند: «مسئولان نیروی هوایی به دلیل پروازهای زیاد عباس، تصمیم گرفتند او را به تهران منتقل کنند که او موافقت نکرد. گفت من به تهران نمی‌روم. پرواز را دوست دارم و می‌خواهم به مردم خدمت کنم. همیشه به من می‌گفت که از پول این مردم من دوره دیده‌ام و خلبان شده‌ام. گاهی به من می‌گفت: آیا می‌دانید از پول این مردم و این کشور چه قدر برای ما خرج کردند و ما را فرستادند آمریکا تا دوره ببینیم؟ من هرگز نمی‌توانم عقب نشینی کنم. یکی می‌گوید نمی‌خواهم پرواز کنم و نمی‌رود. من هم می‌گویم؛ پس چه کسی برود؟ چه کسی از کشور دفاع کند؟»

از ایرانصدا بشنوید

این کتاب گویا، برگی پرافتخاراز سرگذشت خلبان شهید «عباس دوران » است. او یکی از سرداران شجاع و فداکار ایرانی از خطه شیراز بود که در کنار سایر فرماندهان و سربازان غیور این مملکت، عاشقانه جنگید و به عهد و میثاق خویش عمل نمود، و به ‌خاطر ایمان عمیقش جان شیرین را آشکار و صریح بر سر هدف والایش گذاشت. شنیدن این کتاب سراسر عشق، خالی از لطف نخواهد بود.

امتیاز

کیفیت هنری و اجرای صداپیشگان

5

محتوا و داستان

5

فصل ها

ثبت نقد و نظر نقد و نظر

  • کل این داستان عاشقانه از اول تا آخرش مثل غزلی بود که هر مصرع آن کلی حرف داشت و دلنشین بود که با نوعی روایت و بیان کاملا تازه بیان شد روایتی که از دل میومد و به دل مینشست....🌺💕🌺
  • واقعا عاشقانه ی تکرار نشدنی

تصاویر

از همین نویسنده

از همین گوینده

کتاب گویا